تبليغاتX
تولد یک مرگ...
تولد یک مرگ...

 
 
موشی- مموشی

زندگي فرصت بس كوتاهيست
تا بدانيم که مرگ آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست
مرگ هم حادثه است
مثل افتادن برگ
که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک
نفس سبزبهاري جاريست

 

پیوند ها

فاصله

چرند و پرندیات

از همه جا و هیج جا

وبلاگ بچه های فضیلت

هدي

مونا

نگين

بشرا

متين

فاطمه.ط

زينب

نرگس

فاطمه.ب

الهه

عشق چراغ راهي ست براي هر گم كرده راهي

عشق فشفشه اي

باز باران بي ترانه

اسمتان را به ژاپني ببينيد

زمینه برای پاور پوینت

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

نامه کوچولوها به خدا

!!!

خود کشی

بزرگترین پرتره جهان!

دلتا t

"شما"ی صمیمی

می وزد، می بارد و می گردد و می تابد

دوست جونم!

...!

مي گويي بهار آمد ، مي گويم زمستان رفت

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

نامه کوچولوها به خدا

gifbj039.gifبه جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی،

                    چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟(امی)

gifbj039.gifشاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمیکشتند،

                     در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.(لاری)

gifbj039.gifشرط میبندم خیلی برایت سخت است که همه آدمهای روی زمین رو دوست داشته باشی.

                    فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچین کاری کنم. (نان)

gifbj039.gifآیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟ (لوسی)

gifbj039.gifمن به عروسی رفتم و آنها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از  

                     نظر تو  اشکالی نداره؟  (نیل)

gifbj039.gifلازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه میکنم. (دین)

gifbj039.gifبخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم،

                     یک توله سگ بود. (جویس)

gifbj039.gifمن میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو

                در تمام بدنش.  (تام)

gifbj039.gifفکر میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد. (روث)

gifbj039.gifهیچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو

                    که روز سه شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود. (جین)

دوشنبه یکم مهر 1387 |

 

!!!

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد.

بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد

به گرفتن شماره ای هفت رقمی.مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و

به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،” خانم، می توانم خواهش کنم

کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟” زن پاسخ داد، کسی هست که

این کار را برایم انجام می دهد.”

پسرک گفت:”خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد”.

 زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،” خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه

را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در

 کل شهر خواهید داشت.” مجددا زن پاسخش منفی بود”.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه

 که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: “پسر…از رفتارت خوشم میاد؛

 به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم”

پسر جوان جواب داد،” نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم،

من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه”.

اون پسر کوچک بیل گیتس بود.


اینم اون بازی(!) ای که بچه ها منو دعوتیدن!

۱۰ تا چیز دوست داشتنی:(۱۰ تا خیلی زیاده!من ۵تا می نویسم)

۱-یه دسته گل خیلی بزرگ!

۲-کتاب خوندن

۳-مسافرت رفتن با دوستای مدرسه

۴-برف

۵-سینما

۱۰ تا چیز(۵) دوست نداشتنی:

۱-حساسیت(آلرژی)داشتن به هر چیزی که دوست داری بخوری!

۲-آبریزش بینی

۳-سوسک

۴-بیکاری و الافی

۵-حرکات اعصاب خورد کن داداش های کوچیکم

اینا رو هم دعوت می کنم:

فاصله

.

.

.

دیگه کی رو دعوت کنم؟! خب همه همدیگرو دعوتیدن!

دوشنبه هجدهم شهریور 1387 |

 

خود کشی

کالین ویلسون که امروز نویسنده مشهوریست وسوسه خودکشی را در 16 سالگی از سر گذرانده است چنین توصیف می کند: وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه زهر را برداشتم. زهر را در لیوان پیش رویم ریختم. غرق تماشایش شدم، رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالیش را در ذهنم تصور کردم. سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم و بویش به مشامم خورد. در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید. توانستم سوزش آن را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم. احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی آن را نوشیده بودم. سپس مطمئن شدم هنوز این کار را نکرده ام. در طول چند لحظه ای که لیوان را در دست داشتم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم با خودم فکر کردم:
اگر شجاعت کشتن خود را دارم پس شجاعت ادامه زندگی را هم دارم!

 

پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 |

 

بزرگترین پرتره جهان!

شایددر نگاه اول تصور کنی این پرتره حاصل تلاش کودکی

 خردسال برای کشیدن نخستین نقاشیهای خود است٬

اما با دانستن داستان پشت آن احتمالآ به تحسین ایده ی

 جالب و بکر خالق آن خواهید پرداخت.

هفدهم مارس امسال اریک نوردنانکار٬ طراح و هنرمند

سوئدی یک وسیله ی ردیابی

GPS(سامانه موقیت یاب جهانی به کمک ۲۴ماهواره)

را درون چمدانی قرار داد و آنرا به همراه مسیر دقیق از

 پیش تعیین شده ی خود به شرکت پست DHL تحویل داد.

۵۵روز بعد این چمدان به استکهلم بازگشت.سامانه GPS

به صورت خودکار مسیر سفر این چمدان در دور دنیا را ثبت نمود.

اریک اطلاعات ثبت شده را به کامپیوتر خود وارد کرد و پرتره ای

 را که در بالا می بینیدخلق نمود!به دلایل تکنیکی او مجبور بود

 این پرتره را تنها با استفاده از یک خط رسم کند.این خط غول آسا

 با عبور از ۶ قاره و ۶۲کشور دنیا یک مسیر ۱۱۰۶۶۴کیلومتری را

پیموده تا بدین ترتیب باخلق این پرتره اریک را به شهرت جهانی برساند.

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 |

 

دلتا t

لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند

لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند

لحظه هاست که عمر آدمی را به پایان می رسانند

و لحظه هاست که انسان را فریب میدهند

بیایید از پس لحظه ها بگریزیم

به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم

اینگونه بیاندیشیم که انگار لحظه بعدی پس راه ما نیست

و از همین لحظه لذت ببریم ...


                *** 

            

  زندگی کن )   Δt      (  به قول فیلسوفی بزرگ در 

 

چهارشنبه پنجم تیر 1387 |

 

"شما"ی صمیمی

من واقعا فكر مي كنم كه اگر در دنيا فقط يك نفر بود كه ما مي توانستيم بدون

 

رودربايستي كنارش بنشينيم و با او درد دل كنيم، هيچ كداممان از تنهايي دق

 

نمي كرديم! من دارم از يك نفر حرف مي زنم ، نه پنجاه تا و صد تا و هزارتا!

 

هيچ فرقي هم نمي كند آن آدم پير باشد يا جوان، سياه پوست يا سفيد پوست،

 

 خارجي يا داخلي! فقط كافي است آن قدر انسان باشد كه بتوانيد از "خود"

 

حقيقي تان با او حرف بزنيد و او با لبخند گوش دهد و صميمانه بگويد :"اشكالش

 

چيست؟ همين كه هستي خيلي هم خوبه يه اشكالاتي داري ولي گل بي خار خداست"

 

به چند نظر كه افراد عاقل درباره دوست داده اند توجه كنيد:

 

1-     رابطه ها زود كسلم مي كنند ، هر كسي تا وقتي برايم تازگي دارد،

 

جالب است بعد ديگر به او علاقه اي ندارم.

 

2-     من فكر نمي كنم بشود كسي را براي هميشه دوست داشت ،

 

براي همين از همان اول قيدش را مي زنم!

 

3-     وقتي كسي را دوست دارم ، احساس ترس و حسادت مي كنم و

 

 از هر دوي اينها بيزارم!

 

من همه اينها را به عنوان تحليل هاي كاملا انساني و صادقانه مي فهمم.

 

به نظر من هم دوست داشتن ديگران، آن هم در دنياي معاصر يك جور

 

ريسك است و احتمال دارد كه انسان صدمه بخورد، ممكن است حسادت

 

آدم گل كند، ممكن است حس اينكه دارد محبوبش را از دست مي دهد

 

او را بترساند ، ولي بدون دوست داشتن، بدون محرم راز داشتن و

 

 بدون صميمي شدن، زندگي مثل يك شب طولاني يخبندان زمستاني است،

 

 بدون اميد به اينكه مي شود آتشي پيدا كرد و از يخ زدگي نجات يافت.

 

چند سطر از كتاب "چگونه مي توان خلاص شد" را كه اين روز ها

 

طرفدار زياد پيدا كرده و نويسنده اش هم خيلي ادعا دارد را برايتان مي نويسم:

 

" وقتي رابطه اي برايتان كسالت آور و خسته كننده مي شود كافي است از آن

 

 دست برداريد تا خلاص شويد. ابدا ااحساس گناه نكنيد، براي اين كه ديگر رايطه

 

 بين دو نفر، بيشتر از اين نمي تواند ادامه پيدا كند."

 

واقعا تا وقتي ما چنين مربياني داريم چه غصه اي داريم؟!

 

از اين به بعد با هر كس حرفمان شد مي گوييم:" برو به جهنم!

 

ديگر با تو كاري ندارم! براي چه بايد خودم را

 

به زحمت بيندازم و مشكلمان را حل منم؟!"

 

آفرين به اين همه درايت!

 

به اين مي گويند زندگي ايده آل! خوشبختي در عصر تكنولوژي ارتباطات!

 

ولي من هنوز هم به اين جمله قديمي ايمان دارم كه:

 

" صميميت و دوست داشتن ، ضرورت حياتي زندگي است،

 

 وگرنه دسته جمعي ديوانه خواهيم شد!"

 

( بخش از مقاله لنوبوسکالیا٬ استاد جامعه شناسی دانشگاه برکلی)

 

 

شنبه یکم تیر 1387 |

 

می وزد، می بارد و می گردد و می تابد

 

هر آدمی دو قلب دارد.
قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از آن باخبر است،همان قلبی است که در سینه می تپد ،
همان که گاهی می شکند،گاهی می گیرد و گاهی می سوزد،
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه. و گاهی هم از دست می رود.
با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد.
دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد.
 سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است.
با این دل است که عاشق می شویم
،با این دل است که دعا می کنیم،و گاهی هم با همین دل است که
 نفرین می کنیم ،کینه می ورزیم و بد دل می شویم.
اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جای نمی شود.و به جای آنکه بتپد،
می وزد، می بارد و می گردد و می تابد.
این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد،
سیاه و سنگ نمی شود ،از دست هم نمی رود.
زلال است و جاری،مثل رود و مثل نسیم .
و آن قدر سبک که هیچ وقت،هیچ جا نمی ماند.
بالا می رود و بالا می رود
 و بین زمین و ملکوت می رقصد.
آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند .
 
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی،
او دعا می کند،وقتی تو بد می گویی و بیزاری،
او عشق می ورزد،وقتی تو می رنجی ،او می بخشد...
این قلب کار خودش را می کند ،
 نه به احساست کاری دارد ،نه به تعقلت ، نه به آنچه می گویی
و نه به آنچه می خواهی و...
 آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند.
 به خاطر قلب دیگرشان،به خاطر قلبی که
 از بودنش بی خبرند.

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 |

 

دوست جونم!

میدانی آرزوی من چیست؟
این که بهترین دوست تو باشم
بهترین دوستی که تا به امروز داشته ای
میخواهم در همه ی لحظات کنارت باشم.
وقتی دلتنگ میشوی
من را سنگ صبور خود بیابی
وقتی در حال نبرد با سختی های زندگی هستی
-گرچه از خدا دورم –
ولی برایت دعا میکنم.
فقط میخواهم برایت بهترین دوست باشم.
بهترین دوستی که تا به امروز داشته ای
میدانم که ماندنی نیستم
ولی میخواهم روزی بهترین خاطره ی تو باشم.
میدانی چرا؟
چون تو نیز
بهترین دوست من هستی.
بهترین دوستی که تا به امروز داشته ام.

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 |

 

...!

 پرنده بر شانه هاي انسان نشست .

انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :

 اما من درخت نيستم .

 تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازی.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم .

 اما گاهي پرنده ها و انسان ها را;اشتباه مي گيرم;

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود.

 پرنده گفت:

 راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ،

اما باز هم خنديد. پرنده گفت :

نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .

انسان ديگر نخنديد .

انگار ته ته;خاطراتش چيزي را به ياد آورد .

چيزي كه نمي دانست چيست .

شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني.

پرنده گفت :

غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم

كه پر زدن از يادشان رفته است .

درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ،

 اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود

پرنده اين را گفت و پر زد .

 انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش

 به يك آبي بزرگ افتاد

 و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش

آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد

 آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك;

انسان دست گذاشت و گفت :

يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟

زمين و آسمان;هر دو براي تو بود .

 اما تو آسمان را نديدي راستي عزيزم ،

 بال هايت را كجا گذاشتي؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت

و جاي خالي چيزي را احساس كرد .

آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست

 

جمعه بیست و سوم فروردین 1387 |

 

مي گويي بهار آمد ، مي گويم زمستان رفت

براي همه زنده شدن ها بايد مرد با اين حساب بهار تنها عاريتي است كه هستس از زمستان گرفته است و برگ تنها سند سبزي است كه طومار سياه برف زمستان را امضا مي كند.

زمستان

تولد و مرگ در پي ديگري مي آيند بي آنكه قادر باشي حكم صادر كني كه "اولي" كدام است. به برف پاك كن هاي ماشين وقتي كه باران ،تنهايي ات را در ترافيك اين شهر عجيب و غريب -مثلا- خيس مي كند دقت كن. همه اش در پي هم اند. وقتي مي رسند مي فهمند دير رسيده اند. بر مي گردند دنبال هم ، وقتي نمي رسند، نا اميد مي شوند. مي آيند كه بروند دنبال راه خودشان ، آن يكي دوباره مي دود دنبال آن يكي و ... . فصل ها بين خودشان هم به توافق نرسيده اند هر چند كه ما به راحتي بين آنها به توافق رسيده ايم.

پاييز

برگ هاي زرد، خستگي از درخت را بهانه دلتنگي مي كنند و ... سقوط. باران هاي وحشي تنها قدم زدن آدم ها را براي لحظه اي مختل مي كنند و عاشق تر ها هم كه بي خيال باران؛ لخظه ها بايد خيس بگذرد چه با باران چه با اشك!

وقتي باران يك سيلي محكم به برگ هاي كف جاده مي زند و ماشين جلويي با سرعت عبورش، بادي در دل برگ هاي كف جاده مي اندازد و غرورو چندين ماهه شان را به بازي مي گيرد. بلند مي شوند... در هوا مي رقصند ... و دوباره پهن آسفالت جاده مي شوند.

هميشه به نبودن دست هاي بدرقه عادت كن. عادت كه داري؟ شايد عمر ديدارمان به اولين باران پاييز سال نو قد ندهد آنگونه كه به اولين برف سال كهنه!

تابستان

روزهای طولانی و شب های کوتاه٬ فکر کنم سن و سالمان گذشته از اینکه شیفته تعطیلات تابستان باشیم! تنها تخته سیاه با جمله های روی خودش سال گذشته را با سال بعد پیوند می دهد٬ یک سفره هفت سین پر از دق و دلی که گچ تنها "سین" اش است! زنگ آخر سال پیش هم که می خورد ٬ سال تحویل می شود. تنها سه ماه طول می کشد تا تحویلش دهند.

بهار

بهار فصل رستن است. باید هم به این جمله بخندی اما لحظه ای بعد باور می کنی باید خودت را به خاک بسپری تنها برای رستن.

بهار اسطوره است. اسطوره ها که همیشه به درستی اسطوره نشده اند. وقتی معیار های زیبایی شناسی عوض شد بهار هم می شود اسطوره!

فصل پنجم٬فصل بی اسم٬فصل آخر...

حاجی فیروز سالی یک روز است. خیلی چیزهای دیگر حتی یک لحظه اند. تولد یک لحظه است٬ مرگ یک لحظه است... حیف که نمی شود لحظه ها را کش داد. اگر می شد دیگر حسرتی نمی ماند برای خوردن. مطمئن باش اگر می ماند در حسرت حسرت خوردن می ماندی. همیشه باید حسرتی باشد که بگیی حیف!

هیچ کس دلش برای روزهای آخر سال نمی سوزد. من روزهای کهنه آخر سال را از روزهای نو اول سال بیشتر دوست دارم!

می ایستم روبروی همه نوروز ها و فریاد می زنم که بهار تنها عاریت هستی است از زمستان.

باید" ادامه" ها را از نو ساخت و باید "پایان" ها را رقم زد. آخر عاشقانه ها بارهای بار از شروعشان عاشق ترند که تویی که می مانی و می مانمت بی آنکه "بود" ی و "نبود" ی در قصه مانده باشد. برای آمدن ها باید رفت . بهار آمده که باشد. از آمدن بهار بگو ٬ من هم از رفتن زمستان خواهم گفت!

 

 

سال نوی همتون پیشاپیش مبارک!

 

 

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 |

 

خیلی مضحکه!!!!

این کوششی است از خلاصه تحقیقات مرکز آمار ایران در خصوص نام های نا متعارف و عجیب غریب ایرانیان:
1-نام هایی در تضاد با جنسیت
تجزیه تحلیل جنسیتی نام های نا متعارف نشان می دهد 70% نام هایی که متناسب با زنان است برای مردان و 30%نام هایی که متعلق به مردان است برای زنان به کار برده می شود.
مهین رضا- زن – زاهدان
سینا- زن –آمل
پری تک –مرد – میناب
ولی بانو_مرد _تهران
پریا _مرد – زابل
یاسمین خان - مرد- میانه
2- نا مهای زمانی
در ساختار برخی از این نامها ، نشانه هایی از فصل ، ماه ، هفته ،روز دیده می شود. در این نمونه نا باز هم مرد ها82% از این فراوانی را تشکیل میدهند.
مصادیق نام ها:
امروز- مرد – میانه
تیر ماه- مرد –سراب
روز علی-مرد –شهر کرد
اذان وقت –مرد – اردبیل
فوری- زن – تهران
شب چراغ – زن- ایذه
3- نام های جغرافیایی
ساختار برخی از این نامها ی نا متعارف نشان می دهد که 70 %این نام ها متعلق به مردها بوده است.
مصادیق نام ها:
آمریکا – زن- آبادان
اروپا –مرد – همدان
دریا قلی- مرد – شهر کرد
بغداد –مرد – ممسنی
اهواز – مرد –اهر
4- نام های حیوانی
ساختار این نامها بر گرفته یا تلفیقیاز نام های مرکب یا مستقل حیوانات است. 80% مردان 20% زنان هستندو 61% پستانداران،30 %پرندگان ،51% خزندگان هستند.
مصادیق نام ها:
پشه – مرد – سرکان
تیله گرگ –مرد –یاسوج
سید گرگ الله- مرد- ممسنی
ساس – مرد – شیراز
بز علی- مرد –در گز
کلاغ – مرد – کهنوج
5- نام های نباتی
این گونه نام ها از پسوند یا پیشوند نباتی گرفته شده اند. این بار سهم زنان بیشتر از موارد دیگر است 40 %است. تفکیک این نام ها برای مشخص شدن جنسیت بیش از موارد دیگر دشوار است.
مصادیق نام ها:
انگور- مرد – ایرانشهر
تریاک- مرد – رامهرمز
زردآلو- مرد – خرم آباد
فلفل – مرد – ممسنی
گیلاس – زن- اردبیل
نخود – زن -میناب
6- نام های وصفی
این نام ها از صفات مختلفی گرفته شدند. که باز در میان مردان مرسوم تر است.
مصادیق نام ها:
روسپی- زن –مرودشت
قیمتی – زن – سنقر
سوخته – مرد –فارسان
فقیر – مرد –لنجان
فتنه – زن – سیر جان
 
به جان خودم اینا واقعیه!!!
 

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 |

 

چند وقته که به دنیا اومدی؟

وقتی یک نوزاد متولد میشه چون عمرش هنوز به یک ماه و یک سال و… نمی‌رسه می‌گن ۱۰ روزشه ؛ ۲ هفتشه ؛ ۳ ماهشه و… حالا من و شما که اون دوران رو پشت سر گذاشتیم و سالها از عمرمون می‌گذره شاید برامون خیلی جالب باشه که بدونیم چند روز ؛ چند ساعت ؛ چند دقیقه است که پا به این جهان گذاشته‌ایم و شاید به این وسیله بیشتر بتوانیم به خودمان و آنچه انجام داده‌ایم فکر کنیم.

برای اینکه بفهمید چند روز ؛ ماه ؛ هفته ؛ ثانیه و… از عمرتان می‌گذرد می‌توانید لینک های زیر را ببینید:

Clock

AgeCalculator

 

Horoscope.com: Exact Age Calculator

چهارشنبه نوزدهم دی 1386 |